النا جونم عاشقتم
بالاخره همونی شد که از ته دل میخواستم خدا جونم ازت ممنونم که هر چی ازت میخواستم بهم دادی
این تعیین جنسیت ماهم داستانی داشت :
من از روز اول میخواستم برم دکتر شاکری ولی خب نشد اینقدر همه مشتاق بودن که ببینن نی نی ما چیه
دیگه خستمون کردن مخصوصا دوستای بابایی به خاطر همین هم بابایی به من گفت دیگه تا 3هفته دیگه
طاقت ندارم فردا برو پیش دکتر شاکری منم 5شنبه صبح زود رفتم خیلی دکتر خوبی بود بهم گفت که شما
دختر خانم نازی وقدت هم خیلی بلنده وای نمیدونی چقدر خوشحال بودم اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم
اصلا یادم رفته بود ماشین سوار شم از خیابون قائم مقام تا هفت تیر پیاده اومده بودم اصلا نفهمیدم
وقتی فهمیدم که پاهام خیلی درد گرفته بود ولی اینم بگم مامانی که اگه شما پسر هم بودی دوستت
داشتم ولی خب خدا جونم دیگه سنگ تموم گذاشته دیگه
خلاصه که به بابایی زنگ زدم گفتم خیلی خوشحال شد سر کارش به همه بانک شیرینی داده بود
شبش هم رفتیم شب چله خونه عزیز اونجا هم به همه گفتیم همه خیلی خیلی خوشحال شدن
فرداش هم رفتیم دوباره یه عالمه اسباب بازیهای خوشگل واست خریدیم خوش به حالت
فقط بابایی که بهت گفتم عاشق ماشین
بازیه غصه میخورد که دیگه نمیتونه ماشین کنترلی بخره با تو
بازی کنه ولی خب چیکار کنیم واسه اونم یه ماشین کنترلی میخریم فقط تو قول بده باهاش بازی کنی
راستی اینم بگم که بابایی خیلی بامزه با شما حرف میزنه هر موقع که باهات حرف میزنه من از خنده
میمیرم آخه همش از من بد میگه میگه مامانت لوسه تو به مامانت نری یه وقت 
خدا جونم به خاطر همه چیز ازت ممنونم



النا جونم عاشقتم 




